بخشی از کتاب:
ما بچه نداريم. من و سيمين. بسيارخوب. اين يك واقعيت. اما آيا كار به همين جا ختم مي شود؟ اصلاً همين است كه آدم را كلافه مي كند. يك وقت چيزي هست. بسيار خوب هست. اما بحث بر سر آن چيزي است كه بايد باشد. برويد ببينيد در فلسفه چه تومارها كه از اين قضيه ساخته اند. از حقيقت و واقعيت. دست كم اين را نشان مي دهند كه چرا كميت واقعيت لنگ است. عين كميت ما. چهارده سال است كه من و زنم مرتب اين سوال را به سكوت از خودمان كرده ايم و به نگاه و گاهي با به روي خود نياوردن. نشسته اي به كاري؛ و روزي است خوش؛ و دور برداشته اي كه هنوز كله ات كار مي كند؛ و يك مرتبه احساس مي كني كه خانه بدجوري خالي است و ياد گفته آن زن مي افتي – دختر خاله مادرم – كه نمي دانم چند سال پيش آمده بود سراغمان و از زبانش در رفت كه:
– تو شهر، بچه ها توي خانه هاي فسقلي نمي توانند بلولند و شما حياط به اين گندگي را خالي گذاشته ايد…
و حياط به اين گندگي چهارصد و بيست متر مربع است. اما چه فرق مي كند؟ چه چهل متر چه چهل هزار متر وقتي خالي است، خالي است ديگر واقعيت يعني همين! و آنوقت بچه هاي همسايه توي خاك و خل مي لولند و مهمترين بازيهاشان گشت و گذاري روزانه سر خاكروبه داني محل كه يك قاشق پيدا كنند يا يا كاپوت تركيده.
يا صبح است با نم نم باراني و تو داري هوا مي خوري. درد سكر آور ساقه هاي جوان را به هدايت قيچي باغباني لمس مي كني كه اگر اين شاخه را بزنم… يا نزنم… كه ناگهان سوز و بريز بچه همسايه از پشت ديوار بلند مي شود و بعد درق… صدايي و بله. باز پدره رفت سركار و دوقران روزانه بچه را نداد و خدا عالم است مادر كي فرصت كند و بيايد به نوازش بچه و آنوقت شاخه كه فراموش مي شود هيچ – اصلاً قيچي باغباني كه تا هم الان هادي احساس كشاله رفتن ساقه ها بود، به پاره آجري بدل مي شود دردستت كه نمي داني كه را مي خواستي با آن بزني.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.