بخشی از کتاب:
پرند نگاهش را به آسمان آبی دوخت و گفت:
– پسرا فقط بلدن حرف بزنن.
سایه مژگان بلندش روی گونه افتاده بود و موهایش را روی سرشانه ریخته بود. پوست سفیدش، با آن چشمان سیاه و بینی کوچک و لبهای هوس انگیزی که داشت، دل هر بیننده ای را می ربود و زیر نور خورشید می درخشید. دستهایش را بر روی سینه گره کرده بود و سرش را به حالت مغروری بالا گرفته بود.
مهیار پوزخندی زد و گفت:
– دیگ به دیگه میگه ته دیگه، نه که دخترا خیلی اهل عملند.
سهیلا گفت:
– مسلماً از شما پسرا بیشتر اهل عملند.
پوریا با لودگی گفت:
– البته عمل جراحی.
و پسرها به خنده افتادند. نادره گفت:
– هه هه، خندیدم.
پوریا گفت:
– رو آب بخندید.
و دوباره خندیدند. مهیار از گوشه چشم به پرند نگاهی کرد و گفت:
– دختردایی غرق نشی.
پرند بی آنکه نگاه از آسمان برگیرد، گفت:
– شنا بلدم.
نادره بلند شد و گفت:
– شما پسرا به درد لای جرز می خورید.
و با دلخوری از در بیرون رفت. پوریا گفت:
– طاقت شنیدن جواب رو هم نداره.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.