دزد زده

این داستان نوشته « جلال‌ آل احمد » می باشد.

سیّد جلال الدین سادات آل احمد، معروف به جلال آل احمد، فرزند سید احمد حسینی طالقانی در ۱۱ آذر ۱۳۰۲ در محله سید نصرالدین از محله های قدیمی شهر تهران به دنیا آمد، او نُهمین فرزند پدر و دومین پسر خانواده بود.

جلال‌ آل احمد روشنفکر، نویسنده، منتقد ادبی و مترجم ایرانی بود. وی همسر سیمین دانشور بود.

آل احمد در دهه ۱۳۴۰ به شهرت رسید و در جنبش روشنفکری و نویسندگی ایران تأثیر بسزایی گذاشت. از او آثار متعددی به جای مانده است.
این نویسنده توانا و هنرمند دلیر به ناگاه در غروب روز هفدهم شهریور ماه سال ۱۳۴۸ در چهل و شش سالگی زندگی را بدرود گفت.

داستان « دزد زده » از آثار وی تقدیم می گردد به خوانندگان و علاقه مندان جلال آل احمد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

نفهميدم از چه صدايی بيدار شدم. ولی لابد از صدای آنها بود. وقتی چشم هايم را مالاندم و ساعتم را ديدم که چهار بعد از نيمه شب بود و نگاهی به آسمان روشن و پرستاره دم صبح انداختم و نگاهم را از آن جا به طرف آنها دوختم، ديدم که هر سه تاشان بالای سرم ايستاده بودند، هنوز با هم از راديو صحبت می کردند که دزد برده و نيز مرا صدا می کردند.

 هنوز يک ساعت و نيم وقت بود تا بوق نکره سلطنت آباد، که مثل صدای گاو شروع می کند و کم کم ته می کشد، و درست پنج دقيقه بيدارباش دراز و ناراحت کننده اش همه فضای رستم آباد و درروس و لويزان و چيزر را پر می کند و تا نياوران و تجريش هم می رود، به صدا در آيد و من که در آن صبحگاه خنک و آسايش بخش، ترجيح می دادم در وقتی دريافتم که داستان دزد و دزدی است، مثل اينکه گذشته باشند بخوابم، از نو آسوده شدم و باز لحاف را تا روی سينه ام بالا کشيدم و به آسمان چشم دوختم و بعد، از چهارگوش دريچه اتاق که بازش می گذاشتم به درون فضای اتاقم که هنوزتاريک بود و لابد بويی از دزدها را و انعکاسی از صدای نرم پای آنها را در خود داشت چشم دوختم. خوب حس می کردم که اگر برای خوردن صبحانه صدايم کرده بودند عصبانی می شدم، ناراحت می شدم ولی آن وقت نه ناراحت بودم و نه عصبانی. به خصوص اگر صدای آن بوق نکره بلند شده بود و مرا مثل هر روز ساعت پنج و نيم از خواب پرانده بود حتماً خيلی بيشتر عصبانی می شدم. اصلاً من نمی توانم به بعضی چيزها عادت کنم.

در خانه های متعددی که زندگی کرده ام، اگر در اول کار به صداهای دم صبح، به عوعوی ديروقت سگ های شبگرد، به صدای اولين اتوبوس ها که آدم های سحرخيز را به کارشان می رسانند، به صدای زنگ دوچرخه شيرفروش محل و يا به صدای ديگر از خواب می پريده ام، کم کم عادت کرده ام و يکی دو هفته که از اقامتم در آن محل گذشته است همه آن صداها، حتی زننده ترين شان نيز، برايم عادی شده بوده است، و مثل صدای نفسم و يا مثل تيک تاک ساعتم که هيچوقت از دستم بازش نمی کنم، برايم آشنا و خودمانی شده بوده است. ولی به اين صدای ديگر، به اين بوق نکره و دراز که درست مثل صدای گاو زننده و بی قواره است، به اين همهمه ملايم و سنگين قورخانه که به خصوص شب ها زننده و سرشارتر است، از وقتی به رستم آباد آمده ام تا کنون نتوانسته ام عادت کنم.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “دزد زده”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “دزد زده”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *