بخشی از کتاب:
امروز يک هفته است که خدادخان به آرزوی خود رسيده است. يعنی به عضويت کميته مرکزی حزب انتخاب شده است و حالا ديگر نه تنها مدير روزنامه « ارگان » حزب و سردبير مجله ماهانه « تئوريک » است و چند روزنامه « ضد ديکتاتوری » را نيز بی اسم و رسم اداره می کند، بلکه حالا ديگر يک عضو فعال کميته مرکزی و يکی از سران حزب به شمار می رود و به اين دليل هم شده ناچار است بيش از گذشته با گذشته خود قطع رابطه کند، پل ها را خراب کند.
خدادادخان دوستی دارد که تازگی نماينده مجلس شده است و با او رفت و آمدی دارد. در اين هفته ای که از انتخاب شدن او می گذرد چند بار از دهان دوست تازه نماينده شده اش شنيده است که « آهای يارو حالا ديگه پشتت به کوه قاف ها! » و هر بار که دوستش اين را گفته به پشت او زده و هر دو از ته دل خنديده اند.
و بعد که خدادادخان تنها مانده، در معنای حقيقی اين جمله زياد دقت کرده است و پی برده است که حالا ديگر راستی پشتش به کوه قاف است. حالا ديگر زندگيش معنايی به خود گرفته و حالا ديگر هرزآبی نيست که به مردابی فرو برود و يا در گندابی بماند و متعفن بشود. حالا ديگر يک عضو فعال کميته مرکزی، اداره کننده مطبوعات حزب، عضو اغلب کميسيون ها… و چرا خودمان را معطل کنيم حالا ديگر کسی است که پشت به کوه قاف داده است.
درست است که اين خبر- خبر انتخاب خدادادخان به عضويت کميته مرکزی نه تنها برای خود او، بلکه حتی برای دشمنان او – غير از حزبی ها جالب ترين خبرها بوده است و گرچه منافع حزبی هم زياد ايجاب نمی کرد که چنين خبر مهمی مخفی بماند، ولی چون خدادادخان از خودنمايی بیزار است اجازه نداد که روزنامه ارگان حزب آن را درج کند و فقط يکی دو ماه بعد از همان دو روزنامه (ضد ديکتاتوری) آن را در صفحه چهارم خود منتشر کرد.
البته درست است که خواهش آن دوست نماينده خدادادخان در اين کار زياد دخيل بود، ولی مبادا گمان کنيد که خدادادخان برای رعايت بعضی از نکات چنين کاری کرده باشد! او برای خودش حالا ديگر گرگ باران ديده است و يا اگر درست بگوييم « فولاد آب ديده » ای. او ديگر پشتش به کوه قاف است.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.