همخونه

این رمان نوشته « مريم رياحي » می باشد.

مريم رياحي متولد سال 1358 در تهران است و تحصيلات خود را تا مقطع کارشناسي ارشد در رشته زبان و ادبيات فارسي ادامه داده است. او از همان سال‌هاي جواني علاقه‌مند به داستان‌نويسي شد و به مرور، با انتشار رمان‌هاي متعددي وارد عرصه ادبيات حرفه‌اي گرديد.

کتابهاي متعددي از اين نويسنده چاپ شده است.

این نویسنده کتابهای دیگری مانند هم دارد.قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 572 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

ظهر بود اواخر شهريور، با اينكه هوا كم كم رو به خنكي مي رفت اما آن روز به شدت گرم بود. خورشيد با قدرتي هر چه تمام تر به پيشاني بلند و عرق كرده حسين آقا مي تابيد. قطره هاي ريز و درشت عرق از سر روي او آرام آرام و پشت سر هم ريزان بودند و روي صورتش را گرفته بودند چهره آفتاب سوخته اش زير نور خورشيد برق مي زد اما گويي اصلاً متوجه گرما نبود و همان طور شيلنگ آب را روي سنگ فرش حياط بزرگ و زيباي حاج رضا گرفته بود و به نظر مي رسيد قصد دارد آنها را برق بياندازد.

حسين آقا حالا ديگر هفت سالي مي شد كه سرايدار خانه حاج رضا را بر عهده داشت يعني درست از وقتي كه عموي پيرش بعد از سالها خانه شاگردي حاج رضا از دنيا رفته بود. به ياد عمويش و مهربانيهايي كه او در حقش كرده بود افتاد او حتي آخرين لحظه ها هم از ياد برادرزاده تنهايش غافل نبود و از آقاي (احساني) خواهش كرده بود مش حسين را نيز به خانه شاگردي بپذيرد.

حسن آقا غرق در تفكراتش هر از گاهي سرش را تكان مي داد و با لبخند دندانهاي نامنظم و يكي درميانش را به نمايش مي گذاشت. صداي در حياط كه با شدت كوبيده مي شد او را از دنيايش بيرون كشيد، شيلنگ روي زمين رها شد آب سر بالا رفت و مثل فواره دوباره روي زمين برگشت. يك جفت كفش كهنه كه پشتش خوابانده شده بود لف لف كنان به سمت در دويدند درحاليكه صاحبشان بلند بلند مي گفت:

– آمدم صبر كنيد آمدم.

با باز شدن در چهره درخشان دختري با پوستي لطيف و شفاف و قامتي متوسط نمايان شد درحاليكه با چشمان سياهش به حسين آقا چشم دوخته بود يا لبخند شيطنت باري گفت:‌

– سلام چه عجب مش حسين! يك ساعته دارم زنگ مي زنم.

– توي حياط بودم دخترم صداي زنگ رو نشنيدم دير كردي آقا سراغت رو مي گرفت…

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “همخونه”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “همخونه”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *