بخشی از کتاب:
امروز صبح همه چیز غلط از آب درآمده بود. او خواب مانده بود چون ساعت طبق معمول کار نکرده بود تا با صداي زنگش او را بیدار کند. پیش آمدن همه این این اتفاقاًت به دنبال هم این حس را به او داده بود که زمان مثل یک قطار سریع السیر به سرعت عبور می کند و در حال مسابقه دادن است.
به هر طریق آنها به پارك رسیدند و او همراه فلاف سعی می کرد پا به پاي صاحبش جست و خیز کنان بدود، میدوید. واریا تصمیم گرفت قلاده او را آزاد بگذارد تا سگ بتواند آزادانه شیطنت هاي روزانه اش را انجام دهد.
سایه روشن پریده رنگ نور آفتاب در صبح زود روي شاخه ها و درخت ها و بستر رنگارنگ گلهاي لاله می درخشید و زیبایی چشمگیر آن جلب نظر می کرد. برخورد باد به موهاي پریشان واریا و برق چشمانش جذابیت خاصی به او داده بود در حال دویدن، نفس نفس زنان به سگش گفت:
– تند نرو فلاف!
اما سگش توجهی به حرف او نداشت و همچنان به سرعت می دوید که ناگهان آن حادثه رخ داد، مرد قد بلندي در مقابل آنها ظاهر شد. درحالیکه واریا سعی می کرد سگ را کنترل کند ولی موفق نشد و سگ به راه دیگري رفت. این کار باعث شد قلاده به دور پاهاي مرد قد بلند بپیچد و قبل از آنکه واریا بفهمد که چه اتفاقی افتاده ناله دردناکی از سگ بلند شد و بدون معطلی به طرف چمنزار فرار کرد و درحالیکه قلاده اش را هم به دنبال خود می کشید به سرعت دور شد. واریا خیره و مات به مردي که جلو او به زمین افتاده بود، نگاه می کرد.
واریا دست پاچه جواب داد.
– من خیلی متاسفم! من از شما معذرت می خوام. هیچ نمی فهمم این ماجرا چطور اتفاق افتاد. آیا شما صدمه دیدین؟
مردقد بلند که با چشمان تیره و درخشانش به واریا خیره شده بود جواب داد:
– معذرت خواهی نکنید مادموازل.
صداي آرامش بخش او که با کمی لهجه خارجی همراه بود ادامه داد:
– همه چیز روبراه است فقط من کمی گیج شدم.
– خیلی متاسفم، من و سگم داشتیم با عجله می رفتیم که دیگه نفهمیدم چه اتفاقی افتاد.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.