بخشی از کتاب:
او آمد، اما با لباسي ديگر، چهره اش در اولين لحظات ناآشنا مي نمود، ولي لبخند زيبايش او را همان آشناي قبلي معرفي مي كرد. به محض ديدنش جلو رفتم. بارها نزد خود اين صحنه را تجسم نموده و برخوردم را تمرين كرده بودم. با اين حال مطمئن هستم كه باز چهره ام مرا بي نهايت دستپاچه نشان مي داد و صدايم از شدت هيجان مي لرزيد.
سلام كردم. نگاهش طور خاصي بود، گويا برايش آشنا بودم ولي صدايش پر از ترديد بود.
– … سلام
– اميدوارم حالتون خوب باشه و مصدوميتتون بهبود پيدا كرده باشه.
– آه… شناختمتون.
– بله، من هفته قبل… خاطرتون كه هست، موقع باز كردن در ماشين به علت عجله زياد متوجه شما نشدم و اين بي دقتي باعث شد در به پاي شما بخوره و صدمه ببينيد.
– صدمه؟ شوخي مي كنيد؟… من كه همون موقع هم عرض كردم چيز مهمي نيست.
– بله فرموديد، ولي من بازم نگران بودم.
خنديد و گفت:
– نگراني شما بيهوده بوده، همان طور كه مي بينيد من در سلامت كامل بسر مي برم.
برخورد با رهگذاران باعث شد به خاطر بياورم درست در وسط پياده رو ايستاده ايم. با چهره اي خجالت زده گفتم:
– اگه اشكالي نداره بقيه صحبت رو توي ماشين ادامه بديم، اينجا نمي شه صحبت كرد، چون ظاهراً سد معبر كرديم.
– ولي من فكر نمي كنم مسير هامون يكي باشه.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.