بخشی از کتاب:
طلا حال غریبی داشت. حتی می ترسید بلند نفس بکشد مبادا اشکش سرازیر شود. مات و مبهوت دوروبرش را نگاه می کرد که دستی دور بازویش حلقه شد. تند سرش را برگرداند. چشمهایش از نگرانی دودو می زد. لحظه ای از ذهنش گذشت. یعنی این همون پدریه که سالها منتظرش بودم؟
و همان وقت صدای گرم و صمیمی خسرو او را از ورطه افکارش بیرون کشید.
– می ترسی بابا، نه؟ می دونم دخترم. اولش تا بیای عادت کنی یه کم سخته. ولی زودتر از اونی که فکرشو بکنی همه چی برات جا می افته.
دختر جوان که مژه های بلند و بر گشته اش نمناک شده بود. به چهره تکیده و چشمهای قرمز مرد دقیق شد و با تردید پرسید:
– شما فکر می کنید من می تونم جای خالی تیام رو براتون پر کنم؟
– گوش کن طلا! تو همیشه جای خودت رو تو دل من داری. درست مثل تیام. این بدشانسی من بوده که نتونستم هر دوی شما رو با هم داشته باشم. حالا اگه ازت خواستم نقش تیام رو بازی کنی واسه خاطر خودم نیست. به خاطر ناهیده. اگه بدونی چقدر شبیه خواهرتی! همون صدا. همون صورت. همون چشمهای قشنگ. حتی وقتی بغلت می کنم بوی تیام رو میدی. پس دیگه از چی می ترسی؟
صدای طلا مثل صدای خسرو پر از بغض بود.
– اما آخه… آخه… من و اون خیلی با هم فرق داریم. تیام اینجا بزرگ شده بود. تو این خونه. تو ناز و نعمت. کنار پدر و مادر مهربونی که از هیچ کاری براش دریغ نداشتن. اما من چی؟… نه پدری. نه مادری. عین یه بچه یتیم میون ایل بزرگ شدم. اون یه خانم بود و من… نه. نمی تونم. نمی شه. شک ندارم به ساعت نکشیده همه می فهمند. تو رو خدا رحم کنین.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.