بخشی از کتاب:
مدتها بود كه در عمارت بزرگ ما صحبت از آمدن دايي يوسف و خانواده اش بود. مادر كه سالها برادر خود را نديده بود براي آمدن آنها لحظه شماري مي كرد و سعي داشت هر جه زودتر عمارت را براي ورود آنها آماده كند. او حتي به نظارت بر كار خدمه خانه نيز اكتفا نمي نمود و پا به پاي آنها كار مي كرد. پدر هم با آنكه بيشتر از دو – سه بار برادر زن خويش را نديده بود، ولي اشتياق زيادي براي آمدن آنها از خود نشان مي داد. در آن ميان تنها بودم كه از آمدن آنها زياد خوشحال به نظر نمي رسيدم.
در آن زمان من دختر هشت ساله شيطوني بودم كه به خاطر شيرين زباني هايم، از محبوبيت خاصي در افراد فاميل برخوردار بودم. وضعيت اجتماعي و شهرت خانواده ام، ثروت هنگفت پدربزرگ که به طور کامل به مادر رسيده بود، عمارت زيبايي که در آن بزرگ مي شدم و همچنين تک فرزند بودنم، همه اينها به جاي آنکه از من بچه اي لوس و نازک نارنجي. مثل بقيه بچه هاي فاميل بسازد مرا به دختر کوچولوي مغرور و سرسختي تبديل کرده بود که شيطان هم نمي توانست از پس من بربيايد. البته غرورم نه به خاطر ثروت زياد پدر و خانواده ام بود و نه به خاطر هيچ چيز مادي ديگر، بلکه به خاطر استقلال و آزادي زيادي بود که در آن سن کم داشتم. وقتي دخترها و حتي پسربچه هاي همسن خود را مي ديدم که چگونه به بزرگترهاي خود وابسته بودند، در دل به آنها مي خنديدم و نوعي احساس برتري نسبت به آنها در من به وجود مي آمد. من از کله صبح تا بوق شب توي باغ پرسه مي زدم و مثل ميمون از درختها بالا مي رفتم، ولي غرور کودکانه ام مانع از اين مي شد که بگذارم کسي مرا درحاليکه داشتم براي بالا رفتن از يک درخت دست و پا مي زدم يا در کمين يک قورباغه نشسته بودم ببيند.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.