بخشی از کتاب:
با این حال هنگامی که لازم بود، دنبال غذا این ور آن ور راه می افتادم و چیزی برای خوردن تهیه می کردم. به هوای دود در خانه ی کسی را می زدم تا مهمان آنها بشوم و سکه ی ناچیزی به جیب بزنم. وضعم بدتر از دیگران نبود. با این همه مرتب ناهار را از دست می دادم. در این شهر چنان حالم را گرفته بودند که یک روز از دست دربان قطار خلاص شدم و بدون ترس وارد واگون قطار خصوصی میلیونر در به در شدم، هنگامی که به سکوی واگون پریدم قطار راه افتاده بود و من که از طرف دربان قطار که دست خود را برای گرفتن من دراز کرده بود دنبال می شدم، به طرف صاحب واگون شتافتم. همزمان با رسیدن من به میلیونر، دربان نیز به من رسید. وقتی برای آشنایی نبود. نفس نفس زنان به میلیونر فریاد زدم:
– بیست و پنج سنت بدهید غذا بخورم.
میلیونر دست در جیب کرد و بیست و پنج سنت به من داد، او به قدری شگفت زده شده بود که بدون اراده عمل کرد. هنوز هم ناراحتم که چرا یک دلار از او نگرفتم، مرتب از سکوی قطار خصوصی بالا و پایین پریدم و از دست دربان که می خواست مرا بگیرد و یا با لگد توی صورتم بزند، در رفتم، البته پریدن از قطار در حال حرکت فاجعه آمیز است، تصور کنید در حالی که می کوشید نیفتید و یا صدمه نبینید، از دستگیره واگون آویزانید، از پایین ترین پله به زمین می پرید، در این موقع حبشه ای خشمگین دربان قطار با شماره یازده توی چهره ات می کوبد. البته من پول را به دست آوردم، مهم این است.
حال برگردیم به زنی که آنچنان بی شرمانه بهش دروغ گفتم.
غروب آخرین روز در رنو بود. برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفتم. چون دیدن اسب های کوچک منطقه ای برای من جالب بود، ناهار را از دست دادم. گرسنه ام بود، می دانستم پلیس شهر در صدد دستگیری دوره گردان و گرسنه ای مثل من است و می خواهد شهر را از وجود آنها پاک کند. گروهی از برادران ولگرد قبلاً پنجه ی قانون شده بودند. به همین دلیل جلگه های آفتابی کالیفرنیا هر لحظه مرا صدا می زدند تا از گردنه های سرد سی یرا بگذرم. ولی من پیش از ترک خیابانهای شهر رنو باید دو کار انجام می دادم.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.