بخشی از کتاب:
سلمان کنار تاقچه می ایستد و در آینه خود را می نگرد. سپس برس را برداشته و موهایش را مرتب می کند. مادرش کنار میز چوبی که در گوشه ای از اتاق قرار دارد و قوری و سماورش را روی آن نهاده نشسته است و به دو قاب عکس چوبی که در طرفین آینه روی تاقچه نهاده شده می نگرد. سپس نگاهش را به سلمان می دوزد و درحالیکه سینی چای را از زمین برمی دارد می پرسد:
– یه چایی دیگه واست بریزم؟
سلمان از آینه مادر را می نگرد و سپس به جانب او برمی گردد.
– نه مادر دیگه باید برم. به چیزی احتیاج نداری؟
– نه، دستت درد نکنه.
– پس من رفتم.
– برو به امان خدا. مواظب خودت باش.
– چشم مادر. خداحافظ.
– به سلامت.
مادر چند قدم تا دم در دنبالش می رود. سلمان در را می گشاید و خارج می شود. مقابل در کفش هایش را به پا می کند و به طرف در حیاط حرکت می کند، آن را می گشاید و خارج می شود. در کوچه چند عابر در حال عبور هستند. پسر نوجوانی سوار بر دوچرخه اش از سمت مقابل می آید. به سلمان سلام می کند، سلمان پاسخش را می دهد و رد می شود. در انتهای کوچه به سمت چپ می پیچد. از پیاده رو عبور کرده و مقابل یک قنادی می ایستد. دستگیره را فشار می دهد که وارد شود. در همان لحظه زنی به همراه بچه اش با در دست داشتن دو جعبه شیرینی قصد خروج را دارند. سلمان کنار رفته تا زن خارج شود. آنگاه داخل می شود. قنادی خلوت است. یکسره به جانب شیرینی فروش که پشت یخچال ایستاده می رود.
– سلام عرض شد آقا.
– سلام به روی ماهت. حالت چطوره؟







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.