به رنگ شب

این رمان نوشته «  اعظم طیاری » می باشد.

اعظم طیاری می گوید: در آذر ماه سال 1346 در شهر تهران بدنیا آمدم و فرزند چهارم خانواده هستم. عشق را به معنای واقعی درون خانواده و در نگاه مهربان پدر و مادر و دست های پر محبت برادرانم یافتم.در سن 35 سالگی (در سال 82) برای اولین بار قلم به دست گرفتم. وقتی رمان « به رنگ شب » را با عنوان قبلی آن با نام « نگاهی که از حادثه عشق، تر است » شروع کردم هرگز به فکر چاپ آن نبودم بلکه فقط به فکر تخلیه انرژی هجوم آورده به درونم بودم، در سال 83 اقدام نمودم. پس از چاپ رمان « به رنگ شب » در سال 84 نوشتن رمان « خاسر » را آغاز کردم اما بنا به دلایلی تا به امروز از نوشتن آن باز ماندم که انشاله به لطف و یاری خداوند، پس از چاپ اثر جدیدم آن را خواهید خواند.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 516 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

اتاق کاملاً به هم ریخته بود و بوي تند سیگار فضاي آن را پر کرده بود. انگار کسی ساعتها یا حتی روزها در آنجا سیگار می کشیده است به طوري که هر تازه واردي در بدو ورود از بوي تند و زننده آن مشمئز می شد.

سروش بی حوصله لباس عوض می کرد یک دست کت و شلوار و یک نگاه سطحی در آینه اما هیچ یک باب دلش نبود و آرزو می کرد هرگز به این مراسم پاي نگذارد. ولی مثل اینکه چاره اي نداشت. حکم پدر بود و بس. بالاخره هم علی رغم میل باطنی اش به دلیل احترام به شخصیت خود و پدر یکی از شیک ترین کت و شلوارهایش را پوشید و بدون اینکه در آینه نظري بیندازد روي تخت ولو شد.

سیگار روشن را از گوشه زیر سیگاري برداشت و بین لبهایش قرار داد و به سقف خیره ماند. در چهره جذاب و مردانه اش غمی جانکاه لانه کرده بود. رنگ به چهره نداشت. فروغ و درخشش از چشمان سبز رنگ گیرایش گریخته بود. مثل یک بیمار مالیخولیایی به فکر فرو رفته بود.

بعد از مشاجره و بحث هاي یک ساله بالاخره پدر موفق و او حاضر به چشم پوشی از دختري شده بود که تمام قلبش را تسخیر کرده بود.

در عالم خود بود که صداي در او را مجبور کرد با عجله سیگار را در زیر سیگاري خاموش کند. چند لحظه بعد مادرش (شیرین) در حالی که لبخندي بر لب و کرواتی بسیار زیبا و هماهنگ با رنگ چشمان او در دست داشت وارد اتاق شد و با تعجب پرسید:

– هی پسر چه کار می کنی؟ چه خبره!… بوي گند سیگار تموم اتاقت رو پر کرده!

ون گاهی به سروش انداخت که با فریاد او در آمیخت.

– چرا با لباس مهمانی ولو شدي روي تخت؟… الان چروك میشه ها.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “به رنگ شب”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “به رنگ شب”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *