بخشی از کتاب:
اتاق کاملاً به هم ریخته بود و بوي تند سیگار فضاي آن را پر کرده بود. انگار کسی ساعتها یا حتی روزها در آنجا سیگار می کشیده است به طوري که هر تازه واردي در بدو ورود از بوي تند و زننده آن مشمئز می شد.
سروش بی حوصله لباس عوض می کرد یک دست کت و شلوار و یک نگاه سطحی در آینه اما هیچ یک باب دلش نبود و آرزو می کرد هرگز به این مراسم پاي نگذارد. ولی مثل اینکه چاره اي نداشت. حکم پدر بود و بس. بالاخره هم علی رغم میل باطنی اش به دلیل احترام به شخصیت خود و پدر یکی از شیک ترین کت و شلوارهایش را پوشید و بدون اینکه در آینه نظري بیندازد روي تخت ولو شد.
سیگار روشن را از گوشه زیر سیگاري برداشت و بین لبهایش قرار داد و به سقف خیره ماند. در چهره جذاب و مردانه اش غمی جانکاه لانه کرده بود. رنگ به چهره نداشت. فروغ و درخشش از چشمان سبز رنگ گیرایش گریخته بود. مثل یک بیمار مالیخولیایی به فکر فرو رفته بود.
بعد از مشاجره و بحث هاي یک ساله بالاخره پدر موفق و او حاضر به چشم پوشی از دختري شده بود که تمام قلبش را تسخیر کرده بود.
در عالم خود بود که صداي در او را مجبور کرد با عجله سیگار را در زیر سیگاري خاموش کند. چند لحظه بعد مادرش (شیرین) در حالی که لبخندي بر لب و کرواتی بسیار زیبا و هماهنگ با رنگ چشمان او در دست داشت وارد اتاق شد و با تعجب پرسید:
– هی پسر چه کار می کنی؟ چه خبره!… بوي گند سیگار تموم اتاقت رو پر کرده!
ون گاهی به سروش انداخت که با فریاد او در آمیخت.
– چرا با لباس مهمانی ولو شدي روي تخت؟… الان چروك میشه ها.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.