بخشی از کتاب:
از پشت پنجره اتاقم که در طبقه دوم آپارتمان قرار داشت، به باغ بزرگ و وسیع روبه رو نگریستم. مثل همیشه خاموش تنها و به نحو غریبی غم انگیز بود! ساختمان کلاه فرنگی قدیمی که اینک رو به ویرانی گذاشته بود، با آن شیروانی سرخ بد رنگ و آجرهاي شکسته و فرو ریخته و رنگ پریده، مقبره هاي از یاد رفته را در خاك زنده می کرد. تمام پنجره هاي ساختمان با پرده هاي سیلهی پوشیده شده و اسرار درون این باغ وهم انگیز و غریب را از چشم بیگانه اي چون من می پوشاند.
آه که چه روزهاي دراز و چه شبهاي سرد و رنج آوري به تماشاي این باغ ایستاده بودم. درخت هاي کهن که گویی هرگز بهاري به خود نمی بینند، آشیانه کلاغ هاي سیاه خاکستري بود و چنان به نظر می رسید که ارواح خاموش و سرگردانی هستند که این باغ را براي سکوت برگزیده اند. علف هاي خودرو وحشی که به هنگام بهار عطر مخصوصی در فضا می پراکنند تمام سطح باغ را در برگرفته و چون غده سرطانی کهنه اي، پنجه بر هر درختی فر برده بودند. معهذا این علف هاي خودرو نمی توانستند، خیابان بندي زیباي باغ را که روزگاري با سنگ هاي مرمر سرخ و سفید پوشیده بود، از نظر دور بدارند.
درست جلوي پله هاي وسیعی که بدور ساختمان کلاه فرنگی منتهی می شد یک استخر بزرگ قرار داشت که اینک با آن نیلوفرهاي آبی که با حالتی غم زده برگ هاي تیره رنگشان را روي آب پراکنده ساخته بودند و خزه ایی که در لاباي سنگ هاي یک تکه استخر سبز شده بود و علف هاي متجاوز و خودسري که تا لبه استخر پیش تاخته بودند، استخر را به صورت یک مرداب راکد با آبی تیره و بد رنگ در آورده بود.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.