آسو

این رمان نوشته « نسرین سیفی » می باشد.

نسرین سیفی متولد 1358/7/1 تهران است. خانواده وی اصالتاً ساوه ای هستند. او دانش آموخته ارشد زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه ارومیه می باشد. او در سال  1381 شروع به فعالیت نمود. 12 جلد کتاب چاپ شده در زمینه ادبیات داستانی در سوابق کاری خود دارد.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 730 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

صدای هلهله و فریاد می آمد. گویی یک نفر عمداً می خواست صدایش را به گوش شخص یا اشخاصی برساند. صدای سرنا و دهل شیشه ها را به لرزه در آورده بود و مردان پای کوبان فریاد شادی سر داده بودند.

من ترسیده و آشفته میان اتاق نیمه تاریکی روی یک صندلی زهوار در رفته در خودم مچاله شده بودم. فکرم مختل شده بود و هزاران صحنه مثل فریمهای فیلم از مقابل چشمانم می گریختند.

تمام این چند روزه، هرکس از راه رسیده بود چیزی زیر گوشم زمزمه کرده بود و گذشته بود، بی آنکه بداند آنچه در قلب و روح من می کارد تمام اندامم را به لرزه درمی آورد. صدای کوبیده شدن دهل مرا در اندیشه ای تلخ فرو برده بود. این صدای طبل پیروزی بود که می گفت اینجا خونبهای فرزندمان را به سور نشسته ایم که سوگ از آن شماست.

یک سینی بزرگ رو به رویم روی زمین گذاشته بودند. یک بشقاب برنج و گوشت کباب شدۀ گوسفندی که همین امروز سر بریده بودند. یک تنگ دوغ و یک لیوان بلوری هم توی سینی بود و رویش را با تور قرمز رنگ پوشانده بودند.

گرسنه نبودم. یعنی هیچ حسی نداشتم. ذهنم آنقدر آشفته بود که نمی توانستم روی چیزی تمرکز کنم. هر از چند گاهی لای در اتاق باز می شد، یک نفر سرش را می آورد داخل، نیم نگاهی به من می کرد، سری به تأسف تکان می داد و می رفت. از عصر تا حالا آنقدر صورت جورواجور دیده بودم که شمارش از دستم در رفته بود.

نه اینکه من اینجا غریبه بودم، نه! همه آسو، دختر مرتضی خان، را می شناختند. با بعضی هایشان سر یک کلاس درس خوانده بودم تا تصدیق ششم بگیرم و بعضیهایشان را سر قبر آقا علی عباس دیده بودم. همان موقعها که مادرم با نخوت سرش را بالا می گرفت و مرا به دنبال خودش می کشید و من شادان مثل یک پرندۀ سبکبال این سو و آن سو می رفتم. همان موقعها که زنان هر دو ده ترسان به مادرم سلام می کردند و زیرچشمی رفتار ما را می پاییدند.

حالا آنقدر خوار و کوچک شده بودم که همانها به تأسف برایم سر تکان می دادند و می گذشتند. و من تنها و ترسیده در این اتاق نیمه تاریک جشن عروسی خودم را به عزا نشسته بودم.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “آسو”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “آسو”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *