بخشی از کتاب:
اکنون که تصمیم گرفته ام قلم در دست گیرم و برایتان از سرگذشتم بگویم نمی دانم از کجا و چگونه آغاز نمایم، هدفم از نوشتن این کتاب قصه پردازی نیست بلکه آرزو دارم سرگذشتم درس عبرتی باشد برای تمام کسانی که در مقابل مشکلات و ناملایمات زندگی سر تعظیم فرود آورده و تسلیم بلا شرط و بلا اراده زندگی گشته اند و پشتشان از نامرادیهای زمان خم گشته است. این کتاب را به دلهایی که نور ایمان به خداوند همیشه روشنگر راهشان بوده و به قلبهایی که فقط با یاد خدا می طپد هدیه می نمایم، تقدیم به کسانی که راه راستی و درستی را پیشه خود نموده، تقدیم به مردان راه حق و حقیقت.
با اینکه سالهای جوانی را پشت سر گذاشته ام اما وقایع روزهای تلخ و ملال آور زندگیم را حتی از دوران کودکی به خاطر دارم. شاید برای اینکه دردها و رنجها بیش از خوشی و لذت در جسم و روح انسان اثر می گذارد.
سرگذشت من حدیث تلخی است بر صفحات تاریک زمان، زخمی است عمیق و جانفرسا، غمی در دل دارم به سنگینی و عظمت یک کوه، غم در به دری، غم جانسوز بی کسی و بیخانمانی.
هنگامی که خود را شناختم کودکی خردسال بودم یک پسر بچه نُه ساله، در همین سن کم خیلی زود با نابسامانیهای زندگی آشنا گردیدم، در آن روزها سئوالات بیشماری در مغزم به وجود می آمد که از دید همسالانم مفهومی نداشت، خیلی از کودکان در این سن قادر به درک وقایع زندگی نخواهند بود اما من از همان دوران کودکی خیلی چیزها را حس می کردم که در سن من بعید به نظر می آمد.
در این دنیای پهناور هیچ کس را نداشتم، در اطراف خود و در زوایای تاریک زندگی خود تنها پیرمرد مفلوکی را می دیدم که گام به گام مرا همراهی می نمود و من او را پدر می نامیدم.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.