بخشی از کتاب:
در گورستان غوغای غریبی بر پا بود. زن و مرد، پیر و جوان، خرد و کلان، همه و همه با چشمهای گریان، نگران و غمگین به اطراف می نگریستند. من نیز ماتم زده و اندوهناک به همراه تنی چند از دوستان و آشنایان و همسر و فرزندم به قصد خروج، از آنجا بیرون آمدیم. هنوز صدای ضجه و زاری چند نفر را پشت سر خود می شنیدم. قلبم پربار از درد بود. بار دیگر بسوی او برگشتم، و برای آخرین بار از او وداع نمودم. با عزیزی وداع می گفتم که از جان خود، از هستی خود بیشتر دوستش می داشتم. آری، او مادرم بود که اکنون با آسودگی در گور خود خفته و منتظر روزی بود که بتواند حق خود را بستاند و داد این همه ظلمها و بیدادگریها را باز پس گیرد. ظلمی را که در طول زندگی پررنجش به او روا داشته بودند.
به خاطر دارم شبی را که فردای آن زندگانی را بدرود گفته بود، ساعتها با من سخن گفت. با وجودی که وضع مزاجیش جهت سخن گفتن مساعد نبود، مع ذالک مدتها با هم راز و نیاز کردیم، و در آخرین دقایق شب، هنگامیکه می رفتم تا در بستر خود به خواب خوشی فرو روم، او دفترچه ای را به من سپرد و قول گرفت که بعد از پایان یافتن عمرش آن را خوانده و از موضوعات آن مسبوق گردم.
آن شب حالت چهره اش از شبهای پیش نورانی تر شده بود، و من پیشانی مقدسش را بوسیدم و به خوابگاه خود رفتم، در حالیکه می دانستم شمع وجودش به پایان هستی خود رسیده و لحظه مرگش فرا رسیده است.
فردای آن روز جسد مادرم را در حالی یافتم که هنوز لبخند پر عطوفتی بر لب داشت و صورتش هنوز هم نورانی و مهربان بود. مرگ مادر ضربه هولناکی بود که بر من وارد آمد. او گوهر گرانبهایی بود که از دست داده بودمش.
نور و روشنی زندگانیم بود که به خاموشی گرایید. دستهای مهربانش که همیشه تکیه گاهم بود، حالا بی حرکت و خاموش در دو طرفش افتاده و نفسهای گرمش دیگر به صورت یخ زده ام گرمی و حرارت زندگانی نمی بخشید.
زمانه چه بی رحم است و مرگ چه چهره زشتی دارد. هرگز تا بدین حد از عفریت مرگ بیزار نشده بودم. آه مادر… ای کاش قدرتی ما فوق بشری وجود داشت که پنجه ی فولادین مرگ را در هم شکسته و زندگی جاودانی را ارمغان بشریت می نمود، تا انسان خاکی می توانست عزیزان خود را برای همیشه در کنار خود داشته باشد…







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.